تاريخ : دوشنبه 2 آذر1388 ساعت: 17:41
امروز عصر خانم کوثری به همراه دختر کوچولوی نازش "مبینا" برای اولین بار به منزلمون اومد.قبلا با هم سلام علیک داشتیم ولی در این سفر بیشتر با هم آشنا شدیم.
خانم مودب و خونگرمیه. در این چند روز خیلی به هم عادت کرده بودیم.
کمی برام درد دل کرد. اهل یکی از شهرستانهای شیرازه و بخاطر دوری از خانوادش خیلی احساس دلتنگی می کنه. ازش خواستم بیشتر بهم سر بزنه.
دور هم لبو خوردیم که خیلی چسبید.
امیدوارم دوباره همسفر بشیم.
تاريخ : دوشنبه 2 آذر1388 ساعت: 15:33
حميد مصدق ٬خرداد 1343
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايهسيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاكو تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنانمي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشتجواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايهسيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستيباغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده توپاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليكلرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتمو هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگرباغچه خانه ما سيب نداشت
تاريخ : یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 0:10
آدمی سرچشمه نیرنگ هاست
در دلش رنگین کمان رنگهاست
یک نفس خوب است و
پاک است و سفید
یک نفس خونریز و
سرخ است و پلید
کاش انسان هم مثال سنگ بود
ساکت و آرام و بی نیرنگ بود
شاعر: دکتر محمد پی پل زاده
تاريخ : شنبه 30 آبان1388 ساعت: 22:3
روز پنجشنبه سفر با خاطرات خوش و بارش باران شدید در فرودگاه کیش به پایان رسید.برگزارکنندگان سمینار واقعا کم کاری کردند و علیرغم بین المللی بودن سمینار عدم برنامه ریزی خیلی نمود می کرد. با وجود هزینه سنگینی که برای ثبت نام از شرکت کنندگان گرفته شده بود نه تنها پذیرایی چندان مناسبی انجام نشد بلکه هدیه یادبود در خور شانی هم اهدا نشد. بگذریم که ایرانیها به این جور صحنه ها عادت دارن ولی دلم به حال شرکت کنندگان خارجی که با در دست داشتن یک کیف معمولی به عنوان یادبود از ساختمان خارج می شدند واقعا می سوخت.
لذت این سفر به لحظاتی بود که در کنار دریا سپری کردیم. تماشای طلوع و غروب خورشید در کنار دریا همراه با شنیدن صدای امواج که از برخورد با صخره ها بوجود می اومد واقعا محشر بود و فراموش نشدنی و نهایت احساس و آرامش رو به همراه داشت. غروب روز سوم در کنار کشتی یونانی به علت ابری بودن آسمان اونطور که انتظار می رفت تماشایی نبود . شاید اوج هیجان و تخلیه انرژی در این سفر مربوط به زمان کوتاهی بود که با جت اسکی در سطح دریا بودیم. رفتن به وسط دریا و با تمام وجود فریاد زدن فوق العاده است!
هواپیمای رفت یک توپولف از شرکت هواپیمایی تابان بود. البته بیشتر شبیه مینی بوسهایی بود که چند ردیف صندلی به اونها اضافه شده و تنگی صندلی در طول مسیر آسایش رو از مسافر می گیره! از درو دیوارش انواع و اقسام صداهای ناهنجار به گوش می رسید. از آقایی که در کنار ما نشسته بود و زیاد در این مسیر پرواز داشت شنیدیم که روزهای دوشنبه اختصاص به توپولف ها داره ولی دیگه برای پشیمونی دیر شده بود پس خودمون رو به دست سرنوشت سپردیم ولی خوشبختانه سرنوشت هوای ما رو داشت.
هواپیمای برگشت که متعلق به شرکت زاگرس بود خیلی بهتر بود ولی متاسفانه ما درست در آخرین ردیف صندلیها یعنی ردیف ۳۵ نشستیم و در مدت یک ساعت و ربع پرواز از شدت سرو صدای موتورها که درست در کنار گوشمون بود و علاوه بر سرو صدا ما رو از دیدن زمین و آسمون هم محروم کرده بود سرسام گرفتیم.
به هر حال خوشحالم که این سفر رو از دست ندادم.
دیروز هم یک مسافرت کوچولو داشتیم.قبل از سفر برای یادآوری خاطرات خوشی که در کنار دریا داشتیم سری به زاینده رود زدیم و کمی غم دوری از دریا رو تسکین دادیم.
امروز بیشتراز اینکه مطالعه کنم وقتم به استراحت و زمان بندی برای روزهای آینده سپری شد که به علت کسالتی بود که از ظهر به بعد دچارش شدم.
امیدوارم از فردا برنامه ها روال عادی خودش رو از سر بگیره.
تاريخ : یکشنبه 24 آبان1388 ساعت: 23:7
دهقان فداکار پیر شده!
چوپان دروغگو عزیز شده!
شنگول و منگول گرگ شدن!
کوکب خانم حوصله مهمون رو نداره!
کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه!
روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است!
حسنک گوسفندش رو ول کرده و تو یه شرکت آبدارچی شده!
آرش کمانگیر معتاد شده!
رستم اسبش رو فروخته و با اسفندیار میرن کیف قاپی!
واقعا چه بر سر ایران و ایرانی اومده؟!
تاريخ : یکشنبه 24 آبان1388 ساعت: 23:5
فردا برای شرکت در سمینار عازم کیش هستیم.یک توفیق نسبتا اجباری!
مدتیه که مطالعه رو با استفاده از نرم افزار لایتنر انجام میدم ولی این مسافرت کمی در برنامم اختلال ایجاد می کنه. از طرفی می دونم که این فرصتهای طلایی بندرت پیش میان و باید ازشون نهایت استفاده را برد.
اگر فرصت کافی داشتیم ترجیح می دادم از راه زمینی مسافرت کنم چون سفر هوایی در ایران دست کمی از خودکشی نداره! ولی ظاهرا چاره ای نیست.
بدرود.
تاريخ : جمعه 22 آبان1388 ساعت: 9:31

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...
هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و
وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است؟!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!
منبع: وبلاگ فریاد
تاريخ : یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 16:30
چند دقیقه قبل شقایق با من تماس گرفت. واقعا غیر منتظره بود.چون دسترسی به اینترنت نداره فکر نمی کردم ایمیلم رو دریافت کرده باشه ولی ظاهرا بطور غیر مستقیم به دستش رسیده بود.
از آخرین دیدارمون بیش از ۱ماه می گذره! (۷مهر)
۲خبر برام داشت:
یکی اینکه قراره فردا برای انجام یه سری کارها به اینجا بیاد و احتمالا دوباره همدیگه رو ملاقات خواهیم کرد.
خبر دوم اینکه بهمن ماه دوباره عازم ژاپن هستن.
از شنیدن خبر اول خیلی خوشحال شدم.خبر دوم هم بیشتر از اینکه ناراحتم کنه باعث خوشحالیم شد چون زمانیکه ژاپن بود تنها مشکلمون این بود که همدیگه رو نمی دیدیم در حالیکه از اوضاع و احوال هم بخوبی مطلع بودیم ولی از وقتی به ایران اومده نه تنها نمی بینمش بلکه از احوالش هم بی خبرم!
تاريخ : شنبه 16 آبان1388 ساعت: 13:11
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم به ياد ويلان ميافتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه اداره بود. از مال دنيا جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايد ديگري نداشت. ويلان اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم بدون اينکه حرکتي کنم ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله همانطور که زل زده بود به من ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره .... نه ... نمي دونم !!!
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني.
|
تاريخ : سه شنبه 12 آبان1388 ساعت: 19:22
دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تنهامان نمیلرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان مادر شب ها نمیترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
کنون شب زندهداران، صبح گردیده
نخوابید، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او بندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمینها
دگر صبح است
دگر روز تبهکاران به مثل نیمه شب تار است
تاريخ : سه شنبه 12 آبان1388 ساعت: 5:44
مهمانی که مدتها بی صبرانه در انتظارش بودیم تا با رسیدنش پاییز را جشن بگیریم بالاخره از راه رسید و با خودش یک دنیا شادی را به دلهای غمزده ما آورد و به جشن تولد دوباره زاینده رود آب و رنگ دیگری بخشید.
چه مهمانی می تونه اینقدر عزیز باشه؟!
باران!
امروز اولین باران پاییزی بارید. بارش باران از صبح شروع شده و هنوز هم ادامه داره.
عجب معجزه ای داره صدای باران! ترانه ای که با خودش غم و غصه و کینه و نفرت را می بره و آرامش را برای دلهای ناآرام ما به ارمغان میاره.
شنیدن صدای باران من رو می بره به دوران پاک کودکی.
خاطرات شیرین گذشته و شعر زیبای "باز باران با ترانه می خورد بربام خانه..."
چه دنیای زیبایی بود. یادش بخیر...
خدای عزیز ممنون بخاطر فرستادن این نعمت.
ممنون از اینکه هنوز فراموشمون نکردی و ممنون بخاطر همه مهربونی هات.
خدایا بخاطر دل کسانیکه که مثل باران پاک و یکرنگه نعمتت را بارها و بارها بر سر ما ببار و شادی دو چندانی را به دلهای کسانیکه در این سالها زمان کوتاهی میزبان این مهمان عزیز بودند هدیه کن و برکت را به سفره اونها برگردون.
تاريخ : دوشنبه 11 آبان1388 ساعت: 14:59
دیشب سرود یار دبستانی به همراه تصاویری از گروگان گیری اعضای سفارت آمریکا از شبکه ۲سیما پخش شد.لکه ای ننگ در تاریخ انقلاب که متاسفانه به جای تلاش برای کمرنگ کردنش هر سال سعی در بزرگنمایی اون میشه. حمله به سفارت یک کشور یعنی تجاوز به خاک اون کشور و هیچ قانونی این نوع تجاوز را تایید نمی کنه.در عجبم که وقتی دنیا به ایران لقب تروریست میده آقایان چهره در هم می کشن و اون را توهینی بزرگ قلمداد می کنن!
نه به اون پرچم آتش زدن و مرگ بر آمریکا گفتن و نه به اونهمه التماس به آمریکا و توسری خوردن!
این سرود با هر قصد ونیتی و با هر تصویری که از تلویزیون پخش شده باشه مهم نیست.مهم یادآوری خاطرات تلخ و شیرینیه که در این چند ماه در ذهن خیلی ها نقش بسته و روحیه اونها را برای طی ادامه مسیر بالا می بره.
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منیحک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن مادشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماشدست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنهخواننده: جمشید جم
سال اجراء: بهمن 1357
تاريخ : چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت: 22:42
امروز یکی از دوستانم که همیشه به من لطف داره از مطلبی که در پست رنگ رخساره...... نوشته بودم انتقاد کرد.
دوستم پرسید: آیا از اینکه اون عابر همون گدا بوده کاملا مطمئنی؟
پاسخ من مثبت بود و در این مدت حتی یک بار هم به این موضوع شک نکرده بودم.
من برای حرفم 2 دلیل داشتم:
1- شباهت زیاد چهره اون عابر با همون گدا
2- بعد از اون ماجرا اون گدا هیچ وقت از من درخواست پول نکرد.
دوستم در جواب من گفت:
خیلی از افراد ممکنه از نظر ظاهری به هم شباهت داشته باشن پس دلیل نمیشه که قطعا اون عابر همون گدا بوده باشه.
درست می گفت و امیدوارم که من اشتباه کرده باشم.
ولی مورد دوم همچنان بلاتکلیف موند: چه دلیلی داشت که اون دستها دیگه ازمن طلب پول نکرد؟
شاید اتفاقا از همون روزمتوجه شده که از یک دانشجو چیز زیادی عایدش نمیشه پس بهتره دستش رو جایی دراز کنه که ارزشش رو داشته باشه!
خدا کنه همین طور باشه.
به هر حال چیزی که بعد ازصحبت با دوستم برام یادآوری شد این بود:
نباید در مورد افراد زود قضاوت کرد چون گاهی یک قضاوت اشتباه می تونه سرنوشت زندگی افراد را دگرگون کنه.
البته این جمله جدیدی نیست و شاید بارها و بارها اون را به زبون آورده باشیم ولی چه خوب میشه اگر بهش پایبند باشیم.
تاريخ : سه شنبه 5 آبان1388 ساعت: 16:52
ذوالقرنین واژه عربی است به معنای " دارنده دو شاخ یا صاحب دویست سال " و از شخصیت هایی است که در کتب مقدس ازجمله قرآن نامش آمده است.
درباره هویت او به سبب چندگانگی هیچ جیز بطور قطعی مشخص نیست. عده ای او را به "کورش بزرگ" عده ای به "داریوش هخامنشی" عده ای "اسکندر مقدونی" و عده ای او را از امراء یمن می دانند. برخی نیزاز پادشاه چین سازنده دیوار چین، نام برده اند. با این وجود بررسی ها و آیات و نشانه ها به کورش و داستان زندگی او بیشتر شبیه است.
از ترجمه آیات چند مورد برداشت می شود:
1- ذوالقرنین سه لشکر کشی مهم داشت: نخست به غرب، سپس به شرق و در نهایت به منطقه ای که میان دو کوه است که در آنجا با اقوامی برخورد کرد که سخن نمی فهمیدند.
2- او سازنده سدی است که در آن از آهن و مس استفاده شده است و هدف از ساختن آن سد نیز جلوگیری از هجوم اقوام مهاجمی است که تباهکارند.
3- او پادشاهی دادگر بود که به عدالت حکومت می کرد و به خدای یکتا اعتقاد داشت.
موافقین تطابق شخصیت کورش و ذوالقرنین به استناد برهانهایی این موارد را با داستان کورش همخوانی می دهند:
1- لشکر کشی های کورش را با موارد ذکر شده مطابق می دانند. اول فتح "لیدی" در غرب، سپس فتوحات شرقی و سرانجام حضور او در شمال شرق و در میان کوههای "قفقاز" (در این میان ذکری از فتح بابل آورده نمی شود. شاید به سبب آنکه فتح بابل با لشکر کشی های دیگر متفاوت بود یا آنکه بتوان آن را به عنوان لشکر کشی به غرب قلمداد کرد.)
2 - مربوط به ساختن سد است که برخی مورخین عقیده دارند کورش در لشکر کشی اش به مرزهای شرقی و شمال شرقی برای جلوگیری از حمله اقوام وحشی (مغول ها) سدی را در میانه کوههای قفقاز بنا کرده است.( عده ای این سد را بازمانده سدی که امروزه در تنگه"داریال" در گرجستان امروزی میان "ولادی کیوکز" و "تفلیس" قراردارد یکسان می دانند. جنس این سد که در ساخت آن از آهن نیز استفاده شده است مزید بر علت شده است تا این نظریه قوت بیشتری پیدا کند.
3- از رفتار و منش کورش بطور کامل برداشت می شود که او حاکمی عادل بود که نسبت به زیردستان و ملل مغلوب با مهربانی برخورد می کرد.
افزون بر این موارد برخی دانشمندان به مجسمه کشف شده منسوب به کورش در قرن 19 میلادی در نزدیکی شهر "استخر در دشت مرغاب" استناد می کنند که تقریبا قامت یک انسان را دارد و کورش را با دو بال همانند بال عقاب که از دو سمت باز شده نشان میدهد که تاجی با دو شاخ روی آن دیده می شود. این دانشمندان کشف این مجسمه را دلیلی بر همخوانی شخصیت ذوالقرنین(دارنده دوشاخ) و کورش می دانند.
"ابوالکلام آزاد" از وزرای فرهنگ هندوستان از طرفداران این نظریه است و در کتابی زیر عنوان "ذوالقرنین یا کورش بزرگ" پیرامون این موضوع به تفصیل بحث می کند.
"علامه طباطبایی" نیز در"تفسیر المیزان" ذوالقرنین را همان کورش، پادشاه هخامنشی می داند.
دیگر دانشمندان نیز احتمال این همخوانی را بیش از گزینه های دیگر می دانند.
" اسکندر مقدونی " اگر چه فاتح بود اما تاریخ گواه است که دادگر و عادل نبود و یا “ پادشاه یمن یا چین “ به هیچ عنوان فاتح شرق و غرب نشد.
با تمام این تفاسیر یک مطلب رانباید فراموش کرد که شخصیت کورش به گونه ای است که اگر جه فرض ذوالقرنین بودنش و ذکر نام او در قرآن به ارزش او خواهد افزود اما بطور حتم ذوالقرنین نبودنش چیزی از ارزش های کردار و رفتار او نخواهد کاست. برخورد او با بابلیان در فتح بابل و رفتار خود و سربازانش در فتوحات انجام گرفته، بطور حتم اگر در طول تاریخ بی نظیر نباشد، کم نظیر است. احترام به اندیشه و مذهب دیگران شاید همان چیزی باشد که نام او را در همیشه پیوسته تاریخ جاودانه ساخته است.
تاريخ : دوشنبه 4 آبان1388 ساعت: 14:54
خوندن نامه دکتر خزعلی به آقای موسوی مبنی بر محکوم کردن شعار نه غزه نه لبنان... خاطرات تلخی رو برام زنده کرد:
انترن بخش جراحی بودم. در یکی ازکشیکها رزیدنت ارشد ارتوپدی (دکتر یاسین) رو کنار استیشن پرستاری در حال غرو لند کردن دیدم. مرتب ناسزا می گفت. از بی نظمی و بی فرهنگی مردم ایران و خلاصه از بودن در ایران شاکی بود و به عبارتی ایرانیها رو شست و گذاشت کنار.
تصورش رو بکنید:
یک عرب عضو حزب ا... لبنان که با برخورداری از بهترین شرایط در ایران درس خونده و براحتی وارد دوره دستیاری ارتوپدی (که یکی از مشکل ترین رشته ها برای قبولی درکنکور دستیاریه) شده حالا تو کشور ایران، خطاب به عده ای ایرانی و در ملاء عام از بی فرهنگی مردم ایران حرف بزنه!
چه حالی بهتون دست میده؟
تاريخ : شنبه 2 آبان1388 ساعت: 13:26
امروز یاد یه خاطره جالب افتادم. خاطره ای که یادآوریش باعث میشه متوجه بشم که:نمیشه از روی ظاهرافراد در موردشون قضاوت کرد.
یه روز صبح تو پیاده رو به طرف دانشگاه می رفتم. با برخورد تنه یه عابر کمی از مسیرم منحرف شدم. سرم رو که بر گردوندم با مرد میانسال و با وقار و مودبی روبرو شدم که بابت برخوردی که بخاطر عجله زیاد با من داشت از من عذرخواهی کرد و به سرعت دور شد. چهرش خیلی برام آشنا بود ولی دقیقا یادم نمی اومد کجا دیدمش. تقریبا مطمئن بودم یکی از اساتید دانشکده است. تو راه همش به این موضوع فکر می کردم. ۵دقیقه ای از اون برخورد گذشته بود. به پل هوایی نزدیک شده بودم که با دیدن صحنه ای که روبروم بود چیزی نمونده بود شاخ دربیارم!!!
خودش بود!!! همون مرد باوقار و مودبی که تا چند لحظه قبل بین اساتید دنبالش می گشتم اینجا بود. کنار پیاده رو!
پارچه ای را کنار پیاده رو پهن کرده بود و با پوشیدن یک شلوار کردی رنگ و رو رفته و یه کت پاره آماده شروع هنرنمایی بود.
این صحنه خیلی برام آشنا بود:
مرد گدایی که هر روز صبح و عصر در مسیر دانشگاه می دیدم و هر بار دستش رو برای طلب پول به سمت من دراز می کرد.
اما از اون روز به بعد دستهای اون گدا هیچوقت به سمت من دراز نشد.
بعضی از دوستان منظور من رو از این پست درست متوجه نشدن. شاید هم من درست بیان نکردم.
لطفا اشتباه نکنید. اون مرد استاد نبود. یک گدا بود که بخاطر ظاهر آراسته و چهره آشنایی که داشت باعث شد که فکر کنم یکی از اساتیده ولی بعدا که کنار پیاده رو دیدمش فهمیدم که علت آشنا بودن چهرش برای من این بوده که روزی دو مرتبه در اون مسیر در حال گدایی کردن می دیدمش.
امیدوارم مطلب رو گرفته باشین.
تاريخ : پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت: 17:14
روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي:
اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري.
دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.
و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني.
تاريخ : دوشنبه 27 مهر1388 ساعت: 18:39
این داستان رو تو وبلاگ لحظاتی با خدا(دوستانه) خوندم. اولش چون دیدم خیلی طولانیه خواستم ازش بگذرم ولی وقتی خوندمش واقعا لذت بردم.به نظر من خیلی آموزنده است .توصیه می کنم شما هم بخونیدش.
روزگاری دو برادر که در همسایگی هم در مزرعه شان زندگی می کردند با هم اختلاف پیدا کردند. این اولین اختلاف جدی آنها در این چهل سال بود. آنان در این مدت بدون هیچ گیر و گرهی دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشین آلاتشان را به هم می دادند، کارگر و محصولاتشان را با هم شریک می شدند، اما حالا، بعد از این همه همکاری، اولین شکاف جدی بینشان ایجاد شده بود.اول با یک سوء تفاهم ساده شروع شد، بعد به یک اختلاف اساسی تبدیل شد، سر انجام کار به دعوا کشید و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمی زدند.یک روز در خانۀ جان را زدند . در را باز کرد، نجاری با جعبۀ ابزارش پشت در بود.
نجار گفت:دنبال یک کار چند روزه می گردم. گفتم شاید شما کارهای جزئی داشته باشید که بتوانم انجام دهم.
برادر بزرگ تر گفت:بله. اتفاقا دارم. مزرعۀ آن طرف نهر را می بینی؟ مزرعۀ همسایۀ من است. در واقع او برادر کوچک تر من است.تا هفتۀ پیش علفزاری بین ما بود. اخیرا با بولدزرش خاکریز رودخانه را برداشته و حالا فقط یک نهر بین ماست. شاید او این کار را از سر لجبازی کرده باشد. اما می دانم چه طور تلافی کنم. آن کپۀ الوار را نزدیک انبار می بینی؟ می خواهم با آنها نرده ای بسازم به ارتفاع دو متر و نیم که دیگر نه خانه اش را ببینم نه قیافه اش را.
نجار گفت: گمانم فهمیدم اوضاع از چه قرار است. جای میخ و چاله کن را نشانم بده تا کاری کنم که خوشت بیاید.
برادر بزرگ تر باید به شهر می رفت. لوازم کار نجار را در اختیارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، میخ کرد. حوالی غروب، هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.مزرعه دار با دیدن حاصل کار نجار چشم هایش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده ای وجود نداشت، بلکه یک پل درست کرده بود.پلی که این طرف نهر را به آن طرف وصل می کرد. کاری هنرمندانه، با دست انداز روی پل و همۀ چیزهای لازم یک پل.
همسایه اش، یعنی برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد:تو واقعا رفیق خوبی هستی که بعد از آن حرف ها و کارهایم، باز این پل را ساختی. دو برادر در دو سوی پل ایستادند و بعد در میانۀ پل به هم رسیدند و دست هم را گرفتند. برگشتند و دیدند که نجار دارد جعبه ابزارش را بر می دارد که برود.
برادر بزرگ تر گفت:نرو، صبر کن. چند روز دیگر بمان. کلی کار برایت دارم.
نجار گفت: از خدا دلم می خواهد بمانم. اما پل های زیادی مانده که باید بسازم.
فقط این را به یاد داشته باشید که :
خدا از شما نمی پرسد چه اتو مبیلی داشتید اما از شما خواهد پرسید که با اتومبیلتان چند نفر را به مقصد رساندید. خدا از شما نمی پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسید چند نفر را با روی خوش در خانه تان پذیرفتید. خدا از شما نمی پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتید، اما از شما خواهد پرسید چند بی لباس را پوشاندید.خدا از شما نمی پرسد چند دوست داشتید، اما از شما خواهد پرسید که شما در حق چند نفر دوستی کردید. خدا از شما نمی پرسد در کدام محله زندگی می کردید، اما از شما خواهد پرسید که با همسایه تان چه رفتاری داشتید. خدا از شما نمی پرسد پوستتان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسید که چه خصوصیات اخلاقی داشتید.
تاريخ : شنبه 25 مهر1388 ساعت: 13:10
اندیشه شامگاهی:
عالم پهناور و بی کران است و ما هم که جزئی از آن هستیم همچون آن نامحدودیم و چون هر بخش غیر قابل تفکیک از کل است خصوصیتی همانند آن دارد.
این فرمول ساده را به خاطر بسپار: اگر اجزاء یک مجموعه محدود باشند آن مجموعه نمی تواند نامحدود باشد و چنانچه مجموعه ای نامحدود باشد زیر مجموعه های آن نیز باید نامحدود باشند.
ما بخشی از این هستی نامتناهی هستیم پس ما هم مانند آن پایانی نداریم.
از همین روست که عالمان شرقی ادعای خدایی می کنند و منصور حلاج بانگ "انا الحق" سر می دهد. آنان به نمایندگی از طرف تمام انسانها چنین ادعایی کرده اند. ادعایی که نه تنها خودپسندانه نیست بلکه بیان حقیقتی عظیم است. کافی است بپذیری که پاره ای از این عالم بی کران هستی تاسبک شدن را احساس کنی و اوج گرفتن را تجربه. آنگاه مشکلات و نگرانی هایت از میان خواهند رفت و در برابر عظمت تو بی اهمیت و ناچیز جلوه خواهند کرد و دیگر مفهومی نخواهند داشت.
تاريخ : سه شنبه 21 مهر1388 ساعت: 9:28
دستهایم بوی گل می داد
مرا به جرم کندن گل محکوم کردند
اما هیچ کس فکر نکرد
که شاید من یک گل کاشته باشم.
تاريخ : یکشنبه 19 مهر1388 ساعت: 8:16
آری
سفر به آسمانها
از روی زمین آغاز نمی شود
از درون خانه ها و بسترها آغاز نمی شود
از زیر خاک
از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد
آن آسمان
این سقف کوتاه در زرورق گرفته کودن
که بر سر ما سنگینی می کند نیست.
دکتر شریعتی
تاريخ : چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت: 15:6

زندگي همچون يک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق.
اين تابلو را به ديوار اتاق مى زنى، آن قاليچه را جلوی پلکان مى اندازى، راهرو را جارو مى کنى، مبلها به هم ريخته است. مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نکرده اى. در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم کارهایت مانده است .
يکي از مهمان ها که الان مى آيد نکته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى پايد.از اين اتاق به آن اتاق سر مى کشى، از حياط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين .......
غرق درهمين کشمکشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات و مى روى و مى آيى و مى دوى و مى پرى که ناگهان سر پيچ پلکان جلوت يک آينه است. از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چيز را رها کن ، خودت را خلاص کن، بايست و با خودت روبرو شو. نگاهش کن خوب نگاهش کن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش کن کوشش کن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى. فکر کن ببين اين همان است که مى خواستى با شى ؟اگر نه پس چه کسى و چه کارى فوري تر و مهمتر از اينکه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تکرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست کنى، فرصت کم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات کتابى که باد ورق مى زند، آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.
تاريخ : یکشنبه 12 مهر1388 ساعت: 22:2
افراد چپ دست نسبت به افراد راست دست ویژگی های خاصی دارند که در بعضی موارد باعث تبدیل شدن آنها به یک نابغه می شود.
23 مرداد به عنوان «روز چپ دست ها» در سرتاسر جهان شناخته شده است.
باراک اوباما
در 100 سال گذشته ریاست جمهوری آمریکا به چپ بیشتر گرایش داشته البته نه در سیاست بلکه در داشتن افراد چپ دست. در فهرست افراد سیاسی چپ دست آمریکا نام های زیادی به چشم می خورد که باراک اوباما یکی از آنهاست. علاوه بر او جیمز گارفیلد، هربرت هوور، هنری ترومن، رونالد ریگان، جورج بوش و بیل کلینتون هم جزء چپ دست های سیاستمدار آمریکا بوده اند. تابه حال از خودتان پرسیده اید که چرا چپ دست ها بیشترین رای را می آورند. کارشناسان می گویند چپ دست ها توانایی بیشتری برای مهارت های زبانی دارند که این مساله به آنها برای فعالیت های سیاسی کمک زیادی می کند.
بیل گیتس
نام ثروتمندترین مرد جهان را حتماً به خاطر دارید. بیل گیتس برای بسیاری از آمریکایی ها نماد غرور و افتخار است. اگر فکر می کنید که ثروت بیل گیتس با چپ دست بودنش ارتباط نزدیکی دارد، چندان اشتباه نکرده اید. دانشمندان عقیده دارند ذهن چپ دست ها از خلاقیت بیشتری برخوردار است. آنها استعداد زیادی برای تبدیل هر چیز بی اهمیتی به پول دارند. نگاهی به بیل گیتس بیندازید. دارایی 57 میلیارد دلاری او در دست های چپش پنهان است.
ناپلئون بناپارت

ناپلئون بسیار باهوش و باتدبیر بود و در سایه لیاقت و کاردانی شخصی توانست فرانسه را از هرج و مرج بعد از انقلاب نجات داده و متحد کند. به دانشمندان احترام می گذاشت و جملات قصار او مشهور است. علاوه بر اینکه به نبوغ نظامی شهره بود، به دلیل مجموعه قوانین حقوق مدنی که در سال 1804 وضع کرد و به قوانین ناپلئون مشهور شد امروزه مورد توجه است.
لئوناردو داوینچی
این نقاش ایتالیایی یکی از چپ دست های معروفی است که علاوه بر نقاشی، اختراع های زیادی را به ثبت رسانده است. نکته خواندنی در مورد این نقاش بزرگ نحوه نوشتن خاص اوست. لئوناردو می توانست از چپ به راست بنویسد. تاریخدانان در مورد این نوع نوشتن که تنها با آینه قابل خواندن است، نظرات متفاوتی دارند. برخی اعتقاد دارند او سعی داشت مردم را در خواندن آثارش دچار مشکل کند و به این ترتیب ارزش آثارش را بالا ببرد اما این حرف ها در مورد چنین هنرمند بزرگی تا اندازه ای بی انصافانه است زیرا اولین چیزی که در مورد این نوع نوشتن به ذهن می رسد، چپ دست بودن داوینچی است.
ارسطو
فیلسوف بزرگ یونانی جزء چپ دست های معروف جهان است که همه او را به خوبی می شناسند. او در زمینه روش تحقیق علمی، فیزیک و ستاره شناسی آثار متعددی دارد که تاثیر زیادی در دانش مدرن دارند. نظرات فلسفی ارسطو تاثیر زیادی روی فیلسوفان بعد از او گذاشته است. یکی از این فیلسوفان متفکر چپ دست آلمانی فردریش نیچه است. نکته جالب توجه اینجاست که آثار اولیه علم و فلسفه غرب بیشتر با دست چپ نوشته شده است.
انیشتین
نابغه بزرگ تاریخ، انیشتین هم جزء یکی از چپ دست های معروف در این فهرست قرار گرفته است. در زمان تولد، مادر آلبرت به خاطر اینکه سر او بسیار بزرگ بود و حالتی عجیبی داشت بسیار نگران بود. هرچند که با رشد او، کم کم بزرگی سرش کمتر به چشم می آمد. یکی دیگر از مشهورترین جنبه های کودکی انیشتین این است که او خیلی دیرتر از بچه های معمولی صحبت کردن را آغاز کرد. طبق ادعای خود انیشتین، او تا سه سالگی حرف زدن را آغاز نکرده بود و بعد از آن هم حتی تا سنین بالاتر از 9 سالگی به سختی صحبت می کرد با این وجود این چپ دست با سر بزرگش تبدیل به یکی از ماندگارترین چهره ها شد.