تاريخ : سه شنبه 24 آبان1390 ساعت: 16:46
گاهی گمان نمی کنی و می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت ( با تو ) نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
تاريخ : چهارشنبه 31 فروردین1390 ساعت: 23:15
بعد از مطالعه کتاب "کوری" که واقعا شاهکار بود و تا چند روز دچار احساس کوری شده بودم
این بار دائم در جستجوی افسانه شخصی و نشانه ها، به سبب مطالعه کتاب "کیمیاگر"
(اثر پائولو کوئیلو، ترجمه آرش حجازی) هستم ، هر چند گمان می کنم هنوز مفاهیم زیادی
در این کتاب هست که توانایی درکشون را ندارم و باید چندین مرتبه این کتاب را بخونم تا به
اونها پی ببرم.موضوع این کتاب راجع به یک چوپان جوان اسپانیایی است که در جستجوی
گنجی که بنا بر تعبیر خوابش در نزدیکی اهرام مصر نهفته است راهی مصر میشه و در این
مسیر با ماجراهای زیادی روبرو میشه.
مطالعه هردو کتاب را به دوستان توصیه می کنم.
مقدمه کتاب کیمیاگر:
کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود به دست گرفت.
جلد نداشت اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند: اسکار وایلد. همچنان که کتاب
را ورق می زد به داستانی درباره نرگس برخورد.
کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست، جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را
در دریاچه ای تماشا کند چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.
در جایی که به آب افتاده بود گلی رویید که نرگس نامیدندش.
اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.
می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها – الهه های جنگل – به کنار دریاچه آمدند
که از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند: چرا می گریی؟
دریاچه گفت: برای نرگس می گریم.
اوریادها گفتند: آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی.... و ادامه دادند:
هر چه بود با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت
داشتی که از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟
اوریادها شگفت زده پاسخ دادند: کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟
هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست.
دریاچه لختی ساکت ماند، سرانجام گفت:
من برای نرگس می گریم اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم.
برای نرگس می گریم چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم می شد
می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم.
کیمیاگر گفت: چه داستان زیبایی.
تاريخ : سه شنبه 23 فروردین1390 ساعت: 11:28
مردم اغلب بی انصاف٬ بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش.اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش.
نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.
بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی که هر آنچه که هست همواره میان تو و خداوند است
نه میان تو و مردم
و خداوند بینای داناست.
تاريخ : دوشنبه 25 مرداد1389 ساعت: 17:11
یک سال قبل در چنین روزی وبلاگ من از جامعه ای که آبستن تلخ ترین حوادث دوران
زندگیم بود با بغضی بزرگ در گلو و یک دنیا آرزو برای دستیابی به آزادی و برابری متولد شد.
حوادثی که اگر به چشم نمی دیدم شاید هرگز باور نمی کردم.حوادثی که سرآغاز
عظیم ترین تحول فکری و اعتقادی در زندگی من شد و من را به اینجا رساند که در
بیکران هستی با خرواری از تردیدها و سوالات بی جواب سرگردانم.
بی تقصیر نیستم از بابت این سرگردانی ولی از سهم انسان نماهای حیوان صفت و
جیره خواران نان به نرخ روز خوار و لباس پیامبر پوشان و علی علی گویان و البته از سهم
سکوت تلخ خداوند، برای تردیدهایم غافل نیستم.
خدایا! هستی؟ می شنوی؟ می بینی؟
شکایت از بزرگی چون تو را به کدام محکمه باید برد؟ عدالت را در کدام محکمه می توان
جستجو کرد جز محکمه ای که قاضیش تو باشی؟ پس شکایت از تو را فقط باید به نزد
خودت آورد.
انگار غافلی از سوز دل مادران داغدار و از زخم های متعفن زندانیان زیر شکنجه و از فقر و
فحشا و فساد که بیداد می کند!
مزدوران نامت را بر سر نیزه ها کرده اند و شیپور جنگ می نوازند و خرجش را از کیسه
خلیفه می بخشند و از جان و مال مردم بی گناه مایه می گذارند. اگر قرار است دنیا را
پایانی باشد چرا با کشتار و خونریزی؟کشتار بس نیست؟ مردم چه گناهی دارند؟
بشکن این سکوت تلخ را.
یا حکمت خلقت را نشانمان بده یا صبری به اندازه خودت نصیب ما کن.
خدایا دستهایمان را برای رساندن به تو تا سرحد امکان به آسمان بلند کرده ایم،
پنجه هایمان توان تحمل پیکرهایمان را ندارند، اندکی پایین بیا و دستانمان را بگیر و
ما را در آغوش گرمت جای ده.
خدایا! باش، بشنو و ببین.
به خودت قسمت میدهم که در این روزگار سخت تنهایمان نگذاری و بر تردیدهایمان
دامن نزنی.
هستی. می دانم.قلبم تو را فریاد می زند و عاجزانه از تو کمک می خواهد.
تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد1389 ساعت: 19:25
صدای مناجات قبل از اذان به گوش می رسید.چند قدمی تا رسیدن به منزل بهنام و ندا باقی بود. صدایی توجهم را جلب کرد: خانوم .... خانوم ...صبر کنید.توقف کردم. پسر بچه ای ۸-۷ ساله با سرعت خودش رو بهم رسوند و با لحنی که مثل نفس هاش تند بود شروع به گفتن چیزهایی کرد. متوجه نشدم و خواستم دوباره تکرار کنه. با لبهای خشکیده ای که داشت گفت: خانوم من و برادرم از صبح تا حالا چیزی نخوردیم اگه میشه یه کمکی به ما بکنید. سرم را برگردوندم. کمی اونطرف تر پسر بچه بزرگتری در کنار یک گاری پر از خرت و پرت مقابل در یک خانه منتظر ایستاده بود. همین طور که کیف پولم را در می آوردم ازش پرسیدم:خونتون کجاست؟دولت آباد. اینجا چیکار می کنین؟ بازیافتی جمع می کنیم.خواستم آدرس خونشون را بپرسم ولی شیطان که در اون نزدیکی بود مانع شد.اسکناسهای کیفم همش ۲ هزاری و ۵ هزاری بود٬ خواستم ۵ هزاری بدم ولی شیطان گفت نه. از کجا معلوم این بچه راست بگه؟ خواستم ۲ هزاری بدم٬ باز هم دستم را گرفت و مانع شد. از لابلای اسکناسها بالاخره یک اسکناس هزاری پیدا کردم و با لبخند بهش تقدیم کردم٬ شیطان راضی شد و تحسینم کرد. گفت کاری که تو کردی ستودنی بود شاید اگر کس دیگه ای به جای تو بود اصلا بخاطر این پسرک یک ثانیه هم توقف نمی کرد.هنوز حرفهای شیطان تو گوشم بود که پسرک با خوشحالی و درحالیکه برام دعا می کرد و از خدا می خواست هر چه می خوام بهم بده به سمت برادرش دوید.خواستم تا دور نشده صداش بزنم و اسکناس ۵ هزاری را بهش بدم و بعد هم آدرس خونشون را بپرسم. اونچه که همیشه در خیالاتم می گذشت این بود که خرج تحصیل یکی از این بچه های دوره گرد را بدم و زحمت این کارهای طاقت فرسا را از دوشش بردارم. باز هم شیطان مانع شد.فرصت برای اینکار زیاده.اینجا کجا دولت آباد کجا؟ شاید اصلا خانوادش اجازه چنین کاری را به تو ندن.اصلا برای چنین خانواده هایی تحصیل بی ارزش ترین مسئله است. مطمئن باش همین طور که این بار از تو پول گرفت بارها و بارها از دیگران پول گرفته و اینها فقط یک هنرنمایی بود برای ایجاد حس ترحم در تو.میزبانت را منتظر نگذار و به راهت ادامه بده.
به مقصد رسیدم٬ سرم را که برگردوندم اثری از پسرکها نبود. حس خوبی نداشتم. حرفهای شیطان آرومم نمی کرد.دچار عذاب وجدان شده بودم.با خودم فکر کردم که این دو تا بچه با این هزار تومان چی می تونن بخرن که شکم گرسنشون را سیر کنه؟پشیمون بودم ولی سودی نداشت.موقع خروج ار خانه بهنام یک اسکناس ۵ هزار تومانی برام آورد. واقعا جا خوردم و دوباره به یاد پسرک افتادم. بهنام گفت این پول را بابت حق ویزیت از بیمه گرفته. هیچ تمایلی برای قبول کردنش نداشتم ولی اصرار کرد. خواستم نگهش داره و اگه بچه های دوره گرد را دید بهشون بده ولی اصرار من بی فایده بود. خوب می دونم که این اسکناس حق اون بچه ها بود و خدا خواست با این کار خطای من را بهم یادآوری کنه.
یاد این جمله افتادم: خیلی زود دیر می شود...
این یک امتحان بود و من از پس اون به خوبی بر نیومدم.شاید اونچه که مدتها به اون فکر می کردم و آرزوی تحققش را داشتم قرار بوده در همین آزمون سنجیده بشه.بر فرض که حرف شیطان درست بود و اون پسرک فقط هنرنمایی کرد ولی اون ۵ هزار تومان نه قرار بود پسرک را ثروتمند کنه و نه من را فقیر.اگر پسرک می خواست گدایی کنه چه دلیلی داشت که با گاری از صبح تا شب در گرما و سرما و کوچه پس کوچه ها پرسه بزنه و لذت بازی با همسن و سالهاش را از دست بده؟
تازه فهمیده بودم که علیرغم اونچه که ادعا می کردم مثل بقیه دودستی به مال دنیا چنگ انداختم. اگر اینطور نبود برای خارج کردن اسکناس ۵ هزار تومانی لحظه ای تردید نمی کردم.انگار با خودم هم رو راست نبودم.بارها و بارها در مسیرم به دوره گردهایی برخورده بودم که ازم در خواست خرید آدامس یا فال یا دعا و ... می کردن و من با رضایت صرفا برای کمک به اونها ازشون خرید می کردم و گاهی بیش از اونچه که می خواستند بهشون می پرداختم ولی تابحال هیچ کدوم از اون دوره گردها چنین درخواستی از من نکرده بود و شاید این اولین و آخرین بار بود.چی می شد اگر دست اون ۲ پسرک را می گرفتم و به یک رستوران می بردم و ازشون می خواستم مهمان من بشن و هر چه مایلند سفارش بدن و من با لذت تماشا کنم؟چرا ما آدمها کارهای ساده را اینقدر پیچیده می کنیم؟چه ایرادی داره که مسبب ثبت خاطره انگیزترین روز در دفتر خاطرات یک دوره گرد باشیم و بهش یادآوری کنیم که خدایی در اون بالاست که گوشه چشمی به اون داره و تنها رهاش نکرده و شاید با این کار کوله خالیش را از امید به زندگی و فردایی بهتر پر کنیم؟
حسرت خوردن بی فایده بود. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با خودم عهد ببندم که هر بار گرسنه ای ازم درخواست کمک کرد درشت ترین اسکناسی را که در کیف دارم با یک لبخند و یک دنیا رضایت بهش تقدیم کنم نه از سر ترحم که از بابت انسانیت٬ حتی اگر گمان کنم که دروغ می گه چون در مهرورزیدن نه تنها هیچ ضرری وجود نداره بلکه آرامشی همراه با رضایت قلبی نهفته است.
تاريخ : سه شنبه 12 مرداد1389 ساعت: 19:23
زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیررا در ذهن خود مرور کنید:
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.
روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط می دانی
درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم
آزمون کوچکی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.
مرد پرسید: سه پرسش؟
سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای
آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.
نخستین پرسش " حقیقت " است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی
حقیقت دارد؟
مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.
سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.
حالا پرسش دوم: پرسش " خوبی و بدی ". آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من
بگویی خبر خوبی است؟
مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…
سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم
نیستی بگویی؟
مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم" سودمند بودن " است. آنچه را که می خواهی در مورد
شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
مرد پاسخ داد: نه، واقعا…
سقراط نتیجه گیری کرد:
اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند
است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟
تاريخ : چهارشنبه 6 مرداد1389 ساعت: 22:58
همیشه از خوبی های آدمها برای خودت دیوار بساز٬ پس هر وقت در حق تو بدی
کردند فقط یک آجر از دیوار بردار! بی انصافیست اگر دیوار را خراب کنی.